
دردم از بی عشقی ست
چه کسی گفت که عشقت را با فکر بباف
چه کسی باور کرد که بهارم بی عشق دیدنی تر شده است
چه کسی می دانست که دلم بی عشق نایاب می گردد
چه کسی می فهمد من بی عشق
خیال است
وهم است
چه کسی اندیشید یار این جا و هنوز دل من حیران است
چه کسی خواهد گفت که بیا
بهاری دگرت در راه است
هیچ کس نیست در این بین
خدا می داند!!!
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 10 Comments »
آوریل 25, 2008 بدست bahar3

چه سر زده و سریع می گذری
از پنجره ی بی عبور دلم
نه مکثی
نه حرفی
نه حدیثی
می ایی و می روی
درست مثل یک نقطه سیاه وقتی
نور در چشمانت پر شود
با یک پلک زدن دوباره همه چیز مثل روز اول می شود
اما وقتی همان لحظه را انقدر در ذهنم تکرار می کنم
دیگر نور را نمی بینم
نمی بینم
من دلخوش لحظه های کوتاه امدنت هستم
دلت خوش باد
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 9 Comments »
آوریل 23, 2008 بدست bahar3

برایم عجیب است
چرا عاشق نمی شوی؟
چرا سنگ می شوی؟
چرا نمی بینی مرا؟
تا اوج می برمت
نمی بینی مرا؟
شاید دلت تنگ بهاری دیگر است
شاید بهارت دلتنگ است برایت
این روز ها دنیا برایم کم است
غم هم برایم کم است
پایان دلم پروانه ای ارام پر می زند
و دلم را دل شوره ای تر پر کرده است
تر از صدای بال پروانه ای کوچک و خسته
چرا عاشق نمی شوی؟
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 3 Comments »
آوریل 19, 2008 بدست bahar3

صدایم کن صدایت پر ز نور است
صدایم کن صدایت پر ز دریاست
صدایم کن دلم این جا تنهاست
صدایم کن که امروزم مباداست
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 6 Comments »
آوریل 13, 2008 بدست bahar3

و صدایم را نمی شنود در فریاد سکوتم
و نگاهم را نمی بیند در تلالو مردمک خاموشم
و لبخند بغض مرا نمی فهمد
آنگاه که دلم از غروب زخم می خورد
و فریاد یک پرستو از دور می آید
که به من می گوید هر گاه خواستی بروی
دلت را از هر چه نرفتن است خالی کن
و آنگاه که دلت از غروب زخم خورد
نئش ستاره ای طلایی را خواهی دید
و این ها آثار رفتن است
ولی من می دانم
رفتن هم چیزی شبیه اشتباه آمدن است
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 18 Comments »
آوریل 13, 2008 بدست bahar3

روزی از کوچه ای گذشتم و نگاهم را بر پنجره ی نگاه پرنده ای مسافر کردم
پرنده نگاهم را بر فراز آسمانی برد که آنقدر به جلو و عقب نگاه کرده بودم
آن را ندیده بودم
آسمان را نگاه کنیم شاید یادمان بیفتد از کجا و به کجا می رویم!
ارسال شده در Uncategorized | 2 Comments »
آوریل 9, 2008 بدست bahar3

یک دریا
یک من
یک تو
ساحلی نیست خودت را خسته نکن
شنا هم رهایم نکرد
پرواز را می خواهم
اما تنم خیس است و پرواز با تن خیس
و پای بسته……….
بهار
ارسال شده در Uncategorized | برچسبدار Uncategorized | 3 Comments »
آوریل 9, 2008 بدست bahar3

بلند می شوی و دنیا دوباره حماقت هایش را به تو نشان می دهد
و تو دوباره می خوابی
هر بار دوباره صبح سحر خیز و تو مدهوشی
کدامین صبح دست هایت را به من خواهی داد؟
و من بی صدا فریاد کردم نمی توانم؟!
عاشق شده ام
بهار
ارسال شده در Uncategorized | برچسبدار Uncategorized | بیان دیدگاه »
آوریل 9, 2008 بدست bahar3

سلام ای صدا
سلام
دنیا را نمی بینی خوش به حالت
درد را نمی بینی خوش به حالت
حقیقت را نمی بینی خوش به حالت
خیانت را نمی بینی خوش به حالت
فقط دوست داشتن را نمی بینی دلم برایت می سوزد
کاش می دیدی
بهار
ارسال شده در Uncategorized | برچسبدار Uncategorized | بیان دیدگاه »
آوریل 9, 2008 بدست bahar3

کاش می امدی و نگاهم به نگاه دوری گره نمی خورد. شاید اگر همین حالا می دیدمت و دیگر تا قعر دلم دیدن را ترک می کردم
چون دیدن هم مرا به گردابی عجیب فرو می برد
مثل شنیدن
و مثل دلم که دل نیست
کاش می امدی
و دیگر تعجب دلم جای خود را به یک یقین بی عیب می داد
و بی اعتمادیم جای خود را به منی می داد که بتوانم یکبار برای همیشه بگویم
من هستم
می توانم باشم
کاش می امدی
بهار
ارسال شده در Uncategorized | برچسبدار Uncategorized | 1 نظر »