Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

درد بی عشقی

دردم از بی عشقی ست

چه کسی گفت که عشقت را با فکر بباف

چه کسی باور کرد که بهارم بی عشق دیدنی تر شده است

چه کسی می دانست که دلم بی عشق نایاب می گردد

چه کسی می فهمد من بی عشق

خیال است

وهم است

چه کسی اندیشید یار این جا و هنوز دل من حیران است

چه کسی خواهد گفت که بیا

بهاری دگرت در راه است

هیچ کس نیست در این بین

خدا می داند!!!

بهار

باورت نمی کنم

چه سر زده و سریع می گذری

از پنجره ی بی عبور دلم

نه مکثی

نه حرفی

نه حدیثی

می ایی و می روی

درست مثل یک نقطه سیاه وقتی

نور در چشمانت پر شود

با یک پلک زدن دوباره همه چیز مثل روز اول می شود

اما وقتی همان لحظه را انقدر در ذهنم تکرار می کنم

دیگر نور را نمی بینم

نمی بینم

من دلخوش لحظه های کوتاه امدنت هستم

دلت خوش باد

بهار

چرا عاشق نمی شوی؟

برایم عجیب است

چرا عاشق نمی شوی؟

چرا سنگ می شوی؟

چرا نمی بینی مرا؟

تا اوج می برمت

نمی بینی مرا؟

شاید دلت تنگ بهاری دیگر است

شاید بهارت دلتنگ است برایت

این روز ها دنیا برایم کم است

غم هم برایم کم است

پایان دلم پروانه ای ارام پر می زند

و دلم را دل شوره ای تر پر کرده است

تر از صدای بال پروانه ای کوچک و خسته

چرا عاشق نمی شوی؟

بهار

صدایم کن

صدایم کن صدایت پر ز نور است

صدایم کن صدایت پر ز دریاست

صدایم کن دلم این جا تنهاست

صدایم کن که امروزم مباداست

بهار

اشتباه

و صدایم را نمی شنود در فریاد سکوتم

و نگاهم را نمی بیند در تلالو مردمک خاموشم

و لبخند بغض مرا نمی فهمد

آنگاه که دلم از غروب زخم می خورد

و فریاد یک پرستو از دور می آید

که به من می گوید هر گاه خواستی بروی

دلت را از هر چه نرفتن است خالی کن

و آنگاه که دلت از غروب زخم خورد

نئش ستاره ای طلایی را خواهی دید

و این ها آثار رفتن است

ولی من می دانم

رفتن هم چیزی شبیه اشتباه آمدن است

بهار

پنجره

روزی از کوچه ای گذشتم و نگاهم را بر پنجره ی نگاه پرنده ای مسافر کردم
پرنده نگاهم را بر فراز آسمانی برد که آنقدر به جلو و عقب نگاه کرده بودم
آن را ندیده بودم
آسمان را نگاه کنیم شاید یادمان بیفتد از کجا و به کجا می رویم!

پرواز

یک دریا

یک من

یک تو

ساحلی نیست خودت را خسته نکن

شنا هم رهایم نکرد

پرواز را می خواهم

اما تنم خیس است و پرواز با تن خیس

و پای بسته……….

بهار

عاشق شده ام

بلند می شوی و دنیا دوباره حماقت هایش را به تو نشان می دهد

و تو دوباره می خوابی

هر بار دوباره صبح سحر خیز و تو مدهوشی

کدامین صبح دست هایت را به من خواهی داد؟

و من بی صدا فریاد کردم نمی توانم؟!

عاشق شده ام

بهار

صدا

سلام ای صدا

سلام

دنیا را نمی بینی            خوش به حالت

درد را نمی بینی             خوش به حالت

حقیقت را نمی بینی       خوش به حالت

خیانت را نمی بینی         خوش به حالت

فقط دوست داشتن را نمی بینی            دلم برایت می سوزد

کاش می دیدی

بهار

کاش می امدی

کاش می امدی و نگاهم به نگاه دوری گره نمی خورد. شاید اگر همین حالا می دیدمت و دیگر تا قعر دلم دیدن را ترک می کردم

چون دیدن هم مرا به گردابی عجیب فرو می برد

مثل شنیدن

و مثل دلم که دل نیست

کاش می امدی

و دیگر تعجب دلم جای خود را به یک یقین بی عیب می داد

و بی اعتمادیم جای خود را به منی می داد که بتوانم یکبار برای همیشه بگویم

من هستم

می توانم باشم

کاش می امدی

بهار

« Newer Posts