بلند شد انگار راه را بلد بود.اما پای رفتن نداشت.می خواستم بماند آخر هنوز بند های دلگیری ها را قطع نکرده بود.
تو راست گفتی ؟نمی دانم
نور سفید چشمانش را پر کرد اما باز تمام نور را پس زد.آخر هنوز زنجیر دلواپسی ها را قطع نکرده بود.
داشت می رفت انگار این جا بود انگار نبود.هنوز ریشه [...]
Archive for نوامبر, 2008
تو راست گفتی
Posted in Uncategorized on نوامبر 11, 2008 | 7 Comments »