خوراک‌ها:
نوشته
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل, 2008

باورت نمی کنم

چه سر زده و سریع می گذری
از پنجره ی بی عبور دلم
نه مکثی
نه حرفی
نه حدیثی
می ایی و می روی
درست مثل یک نقطه سیاه وقتی
نور در چشمانت پر شود
با یک پلک زدن دوباره همه چیز مثل روز اول می شود
اما وقتی همان لحظه را انقدر در ذهنم تکرار می کنم
دیگر نور را نمی بینم
نمی بینم
من دلخوش [...]

Read Full Post »

برایم عجیب است
چرا عاشق نمی شوی؟
چرا سنگ می شوی؟
چرا نمی بینی مرا؟
تا اوج می برمت
نمی بینی مرا؟
شاید دلت تنگ بهاری دیگر است
شاید بهارت دلتنگ است برایت
این روز ها دنیا برایم کم است
غم هم برایم کم است
پایان دلم پروانه ای ارام پر می زند
و دلم را دل شوره ای تر پر کرده است
تر از صدای بال [...]

Read Full Post »

صدایم کن

صدایم کن صدایت پر ز نور است
صدایم کن صدایت پر ز دریاست
صدایم کن دلم این جا تنهاست
صدایم کن که امروزم مباداست
بهار

Read Full Post »

اشتباه

و صدایم را نمی شنود در فریاد سکوتم
و نگاهم را نمی بیند در تلالو مردمک خاموشم
و لبخند بغض مرا نمی فهمد
آنگاه که دلم از غروب زخم می خورد
و فریاد یک پرستو از دور می آید
که به من می گوید هر گاه خواستی بروی
دلت را از هر چه نرفتن است خالی کن
و آنگاه که دلت از [...]

Read Full Post »

پنجره

روزی از کوچه ای گذشتم و نگاهم را بر پنجره ی نگاه پرنده ای مسافر کردم
پرنده نگاهم را بر فراز آسمانی برد که آنقدر به جلو و عقب نگاه کرده بودم
آن را ندیده بودم
آسمان را نگاه کنیم شاید یادمان بیفتد از کجا و به کجا می رویم!

Read Full Post »

پرواز

یک دریا
یک من
یک تو
ساحلی نیست خودت را خسته نکن
شنا هم رهایم نکرد
پرواز را می خواهم
اما تنم خیس است و پرواز با تن خیس
و پای بسته……….
بهار

Read Full Post »

بلند می شوی و دنیا دوباره حماقت هایش را به تو نشان می دهد
و تو دوباره می خوابی
هر بار دوباره صبح سحر خیز و تو مدهوشی
کدامین صبح دست هایت را به من خواهی داد؟
و من بی صدا فریاد کردم نمی توانم؟!
عاشق شده ام
بهار

Read Full Post »

صدا

سلام ای صدا
سلام
دنیا را نمی بینی            خوش به حالت
درد را نمی بینی             خوش به حالت
حقیقت را نمی بینی       خوش به حالت
خیانت را نمی بینی         خوش به حالت
فقط دوست داشتن را نمی بینی            دلم برایت می سوزد
کاش می دیدی
بهار

Read Full Post »

کاش می امدی

کاش می امدی و نگاهم به نگاه دوری گره نمی خورد. شاید اگر همین حالا می دیدمت و دیگر تا قعر دلم دیدن را ترک می کردم
چون دیدن هم مرا به گردابی عجیب فرو می برد
مثل شنیدن
و مثل دلم که دل نیست
کاش می امدی
و دیگر تعجب دلم جای خود را به یک یقین بی عیب [...]

Read Full Post »