مارس 23, 2009 بدست bahar3

این بار راهی جدید با توست
می روی یا می مانی
هرچند ماندن بیشتر به تو می آید
تصمیم با توست
همه منتظرند
نگاهها به توست
چیزی گفتی؟
نه هنوز
تو حتی انتخاب هم نمی کنی
فکر هم نمی کنی
همه را می بینی
کاش چراغ ها خاموش بود
کاش…..
دیگر وقت تمام است
صبرها لبریز شده
دیگر صدای همهمه از هر طرف به گوش می رسد
تا لبانت از هم فاصله می گیرند
جمعیت سکوت می کند
در ازدحام خاموشی
نظرت نه فکرت نه
دلت را اعلام می کنی
می مانم
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 3 دیدگاه »
ژانویه 21, 2009 بدست bahar3

پنجره ی اتاق کوچکی برای یک حبس شده
تنها روزنه ی امید دیدن پرواز پرنده هاست
تنها پنجره ی اتاق کوچکم را ازمن نگیر
لبخندت تنها جایی که هراز گاهی به روحت رسوخ می کنم
را ازمن نگیر
تنها گناه من بودن دریک حادثه پراز سنگ ست
گم شده میان سنگ ها
ازمن نگیر دستانت را
ازمن نگیر تنها را را اتصالم به آسمان دستان پر غصه ی توست
دستانت را از من نگیر
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 2 دیدگاه »
نوامبر 11, 2008 بدست bahar3

بلند شد انگار راه را بلد بود.اما پای رفتن نداشت.می خواستم بماند آخر هنوز بند های دلگیری ها را قطع نکرده بود.
تو راست گفتی ؟نمی دانم
نور سفید چشمانش را پر کرد اما باز تمام نور را پس زد.آخر هنوز زنجیر دلواپسی ها را قطع نکرده بود.
داشت می رفت انگار این جا بود انگار نبود.هنوز ریشه ها را محکم گرفته بود می خواست هم بماند هم برود.
شک بود و تردید که سیاه می شد و پر می شد و خالی می شد.
وای چه لحظه هایی را باید دید تو راست گفتی می دانم
این بار باید می رفت اما ریسمان تو بود که او را گرفته بود
تو را می خواست.می خواست بداند تورا.بفهمد تو را….تورا …تورا…
تو نیامدی و او نرفت او را بردند چون هنوز در این اتاق حسش می کنم
هنوز اینجاست و به ریسمان با تو بودن چنگ می زند
و تو در یک اشتباه بزرگ به سنگ سیاه قبرش التماس می کنی
او هنوز اینجاست.
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 7 دیدگاه »
جولای 21, 2008 بدست bahar3

چندیست گفتن ات هم مثل بودنت سخت شده
عاشقت نبودم ابهام عشق در سرم بوده
از بی عشقی بر عشقت عشق گفتم
عشقم را با عشق بی عشقی ات به رسوایی کشاندی
عشق هم دریافت
که این عشق بی مرزی نیست
عشق هم دیگر نیست
تا عاشقی برایم خود زندگی باشد
خود زندگی تو شدی
اما می دانم
به یقین می دانم
عاشقت نبودم
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 18 دیدگاه »
جولای 12, 2008 بدست bahar3

روزگار غریب تر هم می شود
گریه نکن
توبه کار عشقت شدم
اگر تمام اسمانم تو باشی
اگر نگاهم نگران نگاهت باشد
اگر دلم را غصه ی دستانت بیچاره کند
این روزگار ماست.
امدی می روم
می ایم می روی
توبه کار عشقت شدم.
اگر رویایت برایم محال شود
اگر گریه امانم ندهد
اگر بخواهم یا بخواهی
توبه کار عشقت شدم
خدایا توبه!
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 16 دیدگاه »

جسارت
شهامت
اگر عاشق بودی می فهمیدی چه می گویم
جسارت
شهامت
اگر عاشق شوی می رسی به حرف هایم
جسارت
شهامت
ادعا نکن
حتی شهامت ادعا هم در تو گم شده
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 8 دیدگاه »

این روز ها عشق هم لق لقه دهان بچه ها شده
مثل سیاست
مثل زندگی
مثل قدرت
چه تلخ
چه بی رنگ
چه بی دل
این روز ها تمام شود من هم تمام می شوم
این شد دنیا!
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 7 دیدگاه »

تنها دو راه برایم مانده است
انگار یا باید بخندی یا باید گریه کنی
انگار یا باید بمیری یا باید زنده بمانی
وسط این مسیر دوگانه
من تنها
بی فکر
بی تلاشی برای رفتن یا ماندن
پاهایی سست برای رفتن یا ماندن
می توانی بیایی ببینی مرا
هر جا که موهایی بر نسیم
دستانی بی رخصت
شانه هایی افتاده
چشم هایی بی سو
و دختری ایستاده
اما نشسته یا شاید افتاده دیدی
من دیدمت
می بینمت
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 10 دیدگاه »

و امروز اعتراف
امروز روز اعتراف است
اعتراف به تو
به دل
اعتراف می کنم غرورم دستمال مچاله ای پر از غصه های زمینی ست
اعتراف می کنم زندگی ام برایم پر از بستگی دارد شده ست
اعتراف می کنم پرواز آزادانه کار من نبود ٬ ادعا کردم
اعتراف می کنم کسی در دل بی خبر از خبرم بود و نفهمیدم
اعتراف می کنم به تنهایی شلوغم
اعتراف می کنم به سکوت پر از شک ام
اعتراف می کنم
اعتراف می کنم
و امروز روز اعتراف
اعتراف به دلم
به تو
پر از وسوسه
پر از دلواپسی
اعتراف می کنم دلم دیگر دل نیست
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 6 دیدگاه »

همیشه فقط آینه بودم
هر کسی فقط برای تست حیاتش
مرا ها کن
دعا کن یا بشکنم یا کسی به زیباییش در من پی ببرد
دعا کن یا خورد شوم یا کسی به خودش برسد در من
دعا کن یا نباشم یا اگر هستم با تو باشم و هر روز تحسین کنم زیباییت را
می خواهم آینه ی تو باشم
فقط همین.
بهار
ارسال شده در Uncategorized | 13 دیدگاه »